محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

نوروز 93

با سلام به دوست‌های گل‌م. امیدوارم سال نو بر همه‌ی شما عزیزان مبارک باشه و سالی باشه براتون پر از اتفاقات خوش. ببخشید که خیلی دیر کردم. راستش هفته ی پیش پست م رو نوشته بودم ولی چون عکس ها رو نریخته بودم اینقدر طول کشید.چقدر زود گذشت این تعطیلات عید و دوباره برگشتیم سر خونه زندگی‌مون و روز از نو روزی از نو. تو این دو هفته تمام مدت دورم شلوغ بود و حالا که برگشتیم کلی احساس تنهایی میکنم ، سال تحویل امسال خیلی مثبت بود و گرمای وجود و حضور مهرسام سال تحویل امسال رو برامون شیرین‌تر از همیشه کرد .از مهرسام بگم که اقا مهرسام ما داره روز به روز شیرین​تر از روز قبل می​شه و با کارهای جدیدش ما رو سورپ...
31 فروردين 1393

خداحافظ 92!

سال نودو دو خیلی زود گذشت. اصلاً باورم نمی​شه نزدیک عیده و یک سال دیگه گذشت و من انگار دارم خواب می​بینم.  امسال نمی​خواسم خیلی همه جارو تمیز کنم و از جون​م مایه بذارم چون قراره تابستون یه اتاق دیگه به خونه اضافه کنیم و زیادی تمیز کردن کار بی​خود، اما طاقت نیاوردم و کلی تمیز کاری کردم ، چند روز تا آخر شب مشغول بودیم  تا نهایتاً باکمک هادی تونستم همه​ی کارهام رو انجام بدم واین طوری شد که امسال هم تونستیم تمیز کاری عید رو به نحو احسن انجام بدیم و الآن همه جا به معنای واقعی برق می​زنه و ما هم داریم کیف​ش رو می​بریم. دیگه اینکه برای تقویم هنوز کاری نکردم تا بریم آتلیه عکسای 8 ماهگیم بندازم بعد ببینم چی...
24 اسفند 1392

222

در آستانه ی دویست وبیست ودومین روز حضور بی‌بدیل‌ت در این دنیای پر از مهر و کینه، مالامال از دوستی و دشمنی، و لبریز از شادی و غم، همواره به خود ندا می‌دهم که "دنیا با تو زیباتر است" در دویست و بیست و دو روزی که گذشت تو بودی که توان مرا افزون کردی، و تو بودی که عشق را در من معنایی تازه بخشیدی   222 رزوگی ساعت 2:22 ظهر   ...
5 اسفند 1392

هفت ماهگی

یکشنبه بیست و هفتم بهمن ماه ساعت یازده و سی دقیقه صبح مهرسام ما دقیقآ چهار روز بعد از سالگرد عقد مامان و باباش هفت ماهه شد. این روزها مهرسام خیلی بامزه شده و تغییرات‌ش کاملاً محسوسه. دیگه خودش کاملا میتونه بشینه از وقتی خیلی کوچولو بود مرتب بهش می‌گفتیم Arms Up و Arms Down و حرکت‌ش رو هم انجا می‌دادیم به این امید که یاد بگیره؛ ولی الان وقتی بهش می‌گیم فکر می‌کنه بازیه و می‌خنده. جدیداً عادت کرده فقط تو کالسکه می‌خوابه که به نظر من این‌طوری خوابوندن‌ش خیلی راحت‌تره ،  عاشق کی‌بورده و با هیجان تایپ می‌کنه؛ مرتب هم به مانیتور نگاه می‌کنه. گاهی...
30 بهمن 1392

آتلیه 6 ماهگی

اینم چندتا از عکسهای آتلیه ای که قولشو داده بودم       امروز مهرسام اولین برف زندگیش رو هم تجربه کرد و به خاطر سرد بودن هوا بجای بیرون رفتن و آدم برفی ساختن توی خونه اینکارو کردیم منو بابا با تمام وجود دوستت داریم عزیزم ...
18 بهمن 1392

200 روزگی

دلبند عزیز ما مهرسام جان! امروز تو دویست روزه شدی و این روزهای زیبای با تو بودن خیلی خیلی زود  داره می‌گذره؛ به قول یه دوست نمی‌دونم هر روز که سپری می‌شه یک روز از با تو بودن‌م کم می‌شه یا یک روز بهش اضافه میشه! اما وقتی که با تو هستم به تنها چیزی که فکر نمیکنم زمان و وقته و درست وقتی که برای چند دقیقه ازم دور می شی و تو رو نمی‌بینم دقایق و ساعات طولانی می‌شن و سخت و کند می‌گذرن ،  فکر کنم چشم به هم بذارم یک​ساله شده باشی . پارسال این موقع​ها هفته​ی شانزدهم حاملگی رو می​گذروندم و کنجکاو بودم برای دونستن جنسیت و امسال....   پ س ر م این ر...
14 بهمن 1392

نیم سالگی

جمعه بیست و هفتم دی ماه مهرسام ما شش ماهه شد. دیگه عروسکم می​تونه غذا بخوره و دو سه روزه از لعاب برنج شروع کرده و از شنبه حریره بادام و فرنی هم اضافه شد. چون ماه​های اولیه​ی تولد  مهرسام سی ویک روزه بود، پنج​شنبه با هادی جون رفتم که واکسن شش ماهگی رو بزنیم اما گفتن که نمیشه بنابراین شنبه رفتم واسه ی واکسن و خدا رو شکر خیلی سخت نگذشت و پسرم موقع زدن واکسن فقط کمی گریه کرد و من بغلش که کردم آروم شد. موقع قد و وزن هم پسرک کلی شیطون شده بود مدام بر میگشت و پاهاش رو با دستاش میگرفت  مهرسام حسابی شیطون شده و مرتب سوژه​ی جدید می​خواد، وقتی از رو زمین بلندش می​کنیم یه اسباب​بازی با خودش برمی​داره. انگشت​های دستش رو مرتب باز و بس...
30 دی 1392

مروارید سفید مهرسام

 بله پسر ما  الان دو تا جوونه​ی سفید دندونی داره و دیگه آقایی شده برای خودش. خداروشکر این دوتا دندون اول رو خیلی سخت در نیاورد ، چند شبی بیقراری کرد اما  زمانی که دندون از تو لثه زد بیرون یواش یواش بهتر شد.   تو هفته ی گذشته پنج شنبه​ مامان و بابا و داداش اومدن پیشمون  و شنبه شب هم که شب یلدا بود و ما طبق معمول هر سال خونه​ی عمو( پدر شوهر عزیزم) بودیم و اولین شب یلدای آقا مهرسام رو  همراه با تولد عمو  جشن گرفتیم. البته پارسال مهرسام شب یلدا تو هفته ی  هشتم حاملگی تو شکم مامان​ش بود. دوشنبه شب هم  خونه داداش جلال مهمون بودیم و چهارشنبه هم خونه مریم جون و پنجشنبه ظ...
12 دی 1392